دلم خیلی شور میزد ولی باید انجامش میدادم. لباسامو تندتند کندم، حولمو پوشیدم و کمربندشو سفت بستم. یه لحظه دستم روی کمربندِ حوله موند خواستم بازش کنم، یعنی پشیمون شده بودم ولی یه صدایی تو سرم میگفت :_باید انجامش بدی، تو هم حق داری لذتی که میخوایو تجربه کنی، حقته نترس برو جلو زیر لب گفتم:_خو اگه کسی فهمید چه گِلی به سرم بگیرم؟_اولا قرار نیست کسی بفهمه، ثانیا فهمیدنم که فهمیدن، به جهنم . مگه مردم هزارتا کثافت کاری میکنن ما میفهمیم، طوری میشه؟ طوری شده؟_اسم کاری که من میخوام بکنم، کثافت کاریه واقعا؟_نه من منظور چیز دیگه بود. بابا ولمون کن برو کارتو بکن، لذتتو بچشش تمومش کن دیگه، سر این کثافت کاری ام میخوای عن بازی دربیاری؟ بترسی؟لبمو گاز گرفتم و دمپاییای صورتیمو پوشیدم و وارد حموم شدم، در پشت سرمو قفل کردم و شیر آبو باز کردم، حولمو پشت در حموم اویز کردم. قلبم تند تند میزد. اگه فشارم افتاد چیکار کنم؟ اگه افتادم کف کاشیا کی میاد جمعم کنه ؟ اگه غش کردم نتونستم اب حموم ببندم، اینهمه آب اسراف بشه یسره بره تو فاضلاب چی؟ تازه در که قفل کردم کی بیاد نجاتم بدد؟ ناخوداگاه نگاهم رفت سمت ساق پاهام، خوبه که دو روز پیش شیوشون کرده بودم وگرنه تازه الان مصیبت شیو کردنم باید به جمیع مصبتام اضافه میکردم .هرچقد با خودم کلنجار رفتم دیدم نمیتونم ریسک کنم احتمال مردن هم این وسط هست، نمیشه بیخیال بازی دراورد، حولمو از اویز دراوردمو پوشیدم. کمربندشم سفت بستم و رفتم زیر دوش، چیکار میخواستم بکنم با خودم؟ این چه کِرمی بود افتاده بود به جونم که ولمم نمیکرد؟ تو شک و دودلی تصمیم آخرمو گرفتم. رفتم سمت روشور حموم،پشت کشوی اینه ای قایمش کرده بودم، برش داشتم دستم داشت میلرزید، خدایی چقدر خوشگل و خوش دس
برچسب:
نویسنده: سپیده صالحپور
تاريخ: شنبه
16 مهر
1401 ساعت: 10:22